پارت شصت و دوم :


*
روبروی آینه ایستاد و موهایش را حالت داد. کراواتی که ست کت و شلوارش بود روی تخت گذاشته بود اما لحظه‌ی آخر پاپیونی را که هدیه‌ی ترانه بود به گردنش بست. باز کردن و بستن این پاپیون برایش خیلی ساده‌تر از کراوات بود. یک دستش را در جیب گذاشت و جلوی آینه‌ی قدی عکسی از خودش گرفت. عکس را در جا برای ترانه فرستاد. پیام ترانه بعد از دو ایموجی قلب رسید.
- زیادی آلاگارسون کردی عطا خان. حواس

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • شهناز

    0

    خیلی جالبه خوشم امده خسته نباشی

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    💋💋💋💋

    ۷ ماه پیش
  • زهرا

    0

    عالی چون همیشه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    ممنون فاطمه جان خیلی عالیه 🌟💜🌟💜

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عزیزید مهربان.💋💋

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    محبت دارید🌺

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطیما

    1

    وای وای چقدر حساس و هیجانی شد بی صبرانه منتظر پارت های بعد هستم خداقوت به نویسنده عزیز

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    برقرار باشید عزیزم.🌺🌺

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    زنده باشید.🌺

    ۱۲ ماه پیش
  • آمنه

    1

    نویسنده جون من میخوام افروز بیاد توی رمان نه فقط از اون حرف بزنند وفکر کنم عطا نوه شکور نیست وپسر عباد باشه که ممکنه از *** اون به افروز باشه دیگه ببخشید که رک گفتم پارت عالی مشتاق بقیه رمانم

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    مرسی ازحدسای جالبتون. به افروز هم میرسیم.عجله نکنید. 🥰🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
  • فری

    1

    🫢 کاش زودتر پارت بعدی بیاد، یعنی کی خبرا رو به عطا میرسونده... عالمه خیلی گناه داره بیچاره اصلا از زندگی هیچی نفهمیده :((

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    طفلک عالمه... پارتهای این روزا پر از جزئیاتن.😉🌺

    ۱۲ ماه پیش
  • م.ر

    0

    چه دل میبره عطا خان 😊تر وخشک با هم میسوزنه

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    هنوز مونده تا این بچه سیبیلای عبادو دود بده😉

    ۱۲ ماه پیش
  • هدی

    2

    دلشوره ی این دیدار به دل سردار افتاده بود🥲

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    سردار عزیز💔💔

    ۱۲ ماه پیش
  • هدی

    1

    خوبه فکر دل شکور هم هست

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    این شکورو باید...

    ۱۲ ماه پیش
  • آریادخت

    2

    وای غیرتی شدن ترانه 🥲🥲🥲 آخ اخ هیجانش داره میرسههههه عطا انتقام افروزو عطای عباد کننننن

    ۱۲ ماه پیش
  • فاطمه اصغری | نویسنده رمان

    عطا زیادی دلبره خوب. غیرتی شدنم داره🥰🥰

    ۱۲ ماه پیش
کپی شد!